حنجره ات را به چه قیمتی فروختی استاد؟

برادر گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار

بگو با من چرا اینگونه میبینم:

"سه تارت را به دست اهرمن،دستت به دوش او برادروار"

به زیر گوش آنانی(که هر دم نزد آنانی)چرا یک دم نمی خوانی:

«تفنگت را زمین بگذار

تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو

این دیو انسان کُش برون آید»

تو می دانی"چه می دانم من از آیین انسانی"

همان هایی که میدانی:

اگر جان را خدا داده است

چرا باید که فرزندان شیطان باز بستانند؟

چه می خوانی تو با این لهجه غفلت ،برادر جان؟!

هر آن کس گفت با تو،کز من آیی و ستانی،این تفنگم را

بدان بی شک

که می خواهد برادرها و یاران تو را در دم

به خاک و خون بغلتاند

تو که المنت لله جنین حق گوی و حق جویی

و حق با توست

بدان حق را- برادر جان-

به زرق این زبان نافهم ِآدمخوار

نباید جست...

و اما این تفنگی کاین چنین از زشتی اش خواندی

و با من زانکه من آیین انسانی نمی دانم،چنان الفاظ ها راندی:

برادر جان تو خود بودی و می دانی که من در کار خود بودم

به دور از آتش و آهن،به کشت و کار،در گلذار خود بودم

ولی یکباره دنیا و زمین و آسمان،دریای آتش شد

تمام میهنم سرتا به پا،سوگ سیاوش شد

تفنگ و تیر و توپ و موشک خوپاره و اژدر

اجل وار از چپ و از راست،گاه از پای ،گاه از سر

مرا و کودکان بی گناهم را

تو را حنجر پر سوز آهت را

به قربانگاه خشم خویش،می سوزاند

و جان ما و یاران را از آن خویشتن می خواند

و من گفتم - همان گونه که می گویی- :

اگر جان را خدا داده است

چرا باید تو بستانی؟

و در عین گریز و نفرت از کشتار و خونریزی

تفنگی ساختم از آتش و آهن،که می بینی!

که شبها تا سحر بیدار

بدارد چشم در چشمانِ این اهریمن خونخوار

که گر خواهد بجنبد بار دیگر،کور سازد چشم هیزش را

ببُرد پنجه و چنگال تیزش را

کنون اما برادر جان

تو گر خود سینه ات را پیش او داری سپر،آیا نباید گفت:

"تو از آیین انسانی چه می دانی؟"

که با یک این چنین شیطان آدمخوار،دمخواری؟

چگونه باورت دارم که این سان باورش داری؟

نشسته با چنین دیوی،فراز تلی از نعش هزاران کودک غزه

و با آن لحن شور انگیز و با مزه

برایم شعر می خوانی:«تفنگت را زمین بگذار»!؟

تفنگم را برادر جان اگر یک دم به روی خاک بگذارم

زمین میهنت را دیو خواهد خورد

و ذره ذره خاکش را به باد خشم خواهد بُرد

تفنگ من برادر جان چه می دانی برای چیست؟

برای جاودانه ماندن میهن

برای آنکه دیگر بار اهریمن

اگر خواهد خلیج فارس را سازد به خون کودکانم سرخ

حسابش را به تیغ تیر بسپارم

به چنگالش رد شمشیر بگذارم

کنون اما برادر جان تو گر خود سینه ات را پیش او داری سپر،آیا نباید گفت:

"تو از آیین انسانی چه میدانیکه با این دیو آدمخوار دمخواری؟"

مبادا جادویت کردستو"نیمه خواب و هشیاری"؟

که این سان محفلش با ساز حنجر گرم میداری!

اگر خوابی اگر هشیار

اگر این بار شد افکار خواب آلوده ات بیدار

تو سازت را زمین بگذار...

صدایت را ز چنگال سیاه اهرمن پس گیر دیگر بار

و دست دوستی از دوش خون آلوده اش بردار

وگر مردی

به زیر گوش آنانی(که اینک نزد آنانی)

بخوان یک دم:

تفنگت را زمین بگذار

تفنگت را زمین بگذار...

/ 2 نظر / 8 بازدید
مهسا

سلام www.SareVaght.com  لینک وبلاگم رو توی این سایته گذاشتم خیلی جالبه توهم کدش رو کپی کن تو قالب وبلاگت تا لینکت بره تو سایت , مخصوص وبلاگهاست تبلیغ کاملا رایگان وبلاگهاست . کدش هم میتونی از این آدرسش بگیری http://sarevaght.com/web/add.html/?CODE

موسیقا

شعر بسیار زیبا و گیرا بود . خداکند شاعرش 100 سال دیگر شعر بگوید .