شاید تعجب کنید که چرا الان و پس از این همه مدت سطوری را خطاب به محمد رضا شجریان که دیگر به زعم من استاد نیست- چون خوی استادی ندارد و نیز لیاقت این لقب پر افتخار را- مینگارم اما گمان میکنم در ادامه خواهید دانست پس هر جا به لغت استاد برخوردید بدانید تعریض و کنایه است.

صدایتان را استاد در تصنیف جدیدتان«زبان آتش» شنیدم اما بسیار تاسف خوردم.شما در این تصنیف استاد شجریان نیستی «سیاووشی» بخاطرت آمد؟این خاطره همان قدر برای تو تلخ است که شنیدن تصنیف جدیدت برای ما، این موهبت الهی را به چند فروختی ؟ سوالی است که بسیاری از هوادارانتان در ایران از خود و اطرافیانشان میپرسند. براستی جناب استاد محمد رضا شجریان به چه قیمتی این حق را به خود دادی که نام و درجه ی استادی را که از ملت بزرگ ایران گرفته بودی به بهایی ناچیز در معرض فروش بگذاری؟ تو خود بهتر میدانی که اگر انقلاب تو را محمد رضا شجریان نمی کرد و ملقب به لقب« استاد مسلم موسیقی» نمی شدی همان سیاووشی بودی که در گوشه ی انزوا کسی برایت تره هم خورد نمیکرد و همواره آخرین خواننده شوهای تلوزیون شاهنشاهی بودی.  به پشت سرت نگاه کن هرچند تلخ اما عبرت آموز است تو آخرین بودی چه شد که به یکباره اولین شدی؟ دچار نسیان شده اید یا خویشتن به فراموشی زده اید؟عجبا که نمک ملت را خوردید و نمکدان که چه عرض کنم دل شکستید ودیر یا زود عقوبت این جفا را خواهید کشید برای خدا هیچ کاری ندارد که آنچه را به شما بامانت سپرده به قهر باز پس گیرد آیا نمیترسید؟؟این صدا صدای شجریان در تصنیف ببار ای بارون نبود،این صدا صدای شجریانِ اشک مهتاب نبود این صدا صدای شجریان در ربنا که امسال از شنیدنش محروم بودیم نبود یعنی به گمان من اگر هم بود و مایه های هنری می داشت دلچسب نبود زیرا قلبی که پشت این تصنیف میتپد برای من نمیتپد، مهر نداشت، با بغض نواخته و خوانده شده بود سراسر قهر بود، پس هنر نبود. هنر آن است که عشق را به مخاطب القاء کند این اثر شما خالی از عشق است و باید گفت این نخستین عقوبت است بترسید از لحظه ای که انگشت اشاره ی خدا به سوی حنجره تان نشانه رود و پیش از آن دلهای شکسته را بدست آرید مخاطب شما و آنکه از سویدای دل هنر شما را درک میکند روح ایرانی است به روحیه ایرانی بودن خود باز گردید و به دنبال شهرت کاذب سیاسی نگردید.

و اما شعر تصنیف  از فریدون مشیری و جوابیه ی آن از عباس پژوهش

     

زبان آتش

(فریدون مشیری)

تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبانِ دل - دلی لبریزِ مهر تو -
تو ای با دوستی دشمن.

زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.

برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید.

تو از آیین انسانی چه می دانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلطانی؟

گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست
ولی حق را -برادر جان-
به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست

اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار

سه تارت را زمین بگذار

 

 ((عباس پژوهش

سه تارت را زمین بگذار

که من بیذارم از آواز این ناساز ناهنجار

زبان در حنجرت گشته به کام دشمنان مذهب و میهن

من اما پیش این اهریمنِ سر تا به پا آهن

نخواهم سر فرود آورد تا دامن

دلم لبریز از مهر است با تو،حیف اما تو نمی دانی

تو ای با دشمنانم دوست

تو ای از ایل من ،ای از تبار من

زبان میزبان اهرمن خوی ات

زبان خشم و خونریزی است

زبان قهر چنگیزی است

بیا در خانه و بنشین کنار من

بگردان حنجرت را جانب دشمن،بگو با او:

«بیا ،بنشین،بگو،بشنو سخن،شاید

که شاید...باز هم شاید

فروغ آدمیت را در قلب تو بگشاید

بگو با او:

که«ای خونخوارِ ناسیراب از خونِ هزاران کودک افغان و ایرانی

تو از آواز زیبای من و سازم چه میدانی؟

غزل های مرا و شعر حافظ از چه می خوانی؟»

نمی دانم چه خواهد گفت او با تو...تو می دانی؟

حتما ادامه مطلب را بخوانید


برادر گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار

بگو با من چرا اینگونه میبینم:

"سه تارت را به دست اهرمن،دستت به دوش او برادروار"

به زیر گوش آنانی(که هر دم نزد آنانی)چرا یک دم نمی خوانی:

«تفنگت را زمین بگذار

تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو

این دیو انسان کُش برون آید»

تو می دانی"چه می دانم من از آیین انسانی"

همان هایی که میدانی:

اگر جان را خدا داده است

چرا باید که فرزندان شیطان باز بستانند؟

چه می خوانی تو با این لهجه غفلت ،برادر جان؟!

هر آن کس گفت با تو،کز من آیی و ستانی،این تفنگم را

بدان بی شک

که می خواهد برادرها و یاران تو را در دم

به خاک و خون بغلتاند

تو که المنت لله جنین حق گوی و حق جویی

و حق با توست

بدان حق را- برادر جان-

به زرق این زبان نافهم ِآدمخوار

نباید جست...

و اما این تفنگی کاین چنین از زشتی اش خواندی

و با من زانکه من آیین انسانی نمی دانم،چنان الفاظ ها راندی:

برادر جان تو خود بودی و می دانی که من در کار خود بودم

به دور از آتش و آهن،به کشت و کار،در گلذار خود بودم

ولی یکباره دنیا و زمین و آسمان،دریای آتش شد

تمام میهنم سرتا به پا،سوگ سیاوش شد

تفنگ و تیر و توپ و موشک خوپاره و اژدر

اجل وار از چپ و از راست،گاه از پای ،گاه از سر

مرا و کودکان بی گناهم را

تو را حنجر پر سوز آهت را

به قربانگاه خشم خویش،می سوزاند

و جان ما و یاران را از آن خویشتن می خواند

و من گفتم - همان گونه که می گویی- :

اگر جان را خدا داده است

چرا باید تو بستانی؟

و در عین گریز و نفرت از کشتار و خونریزی

تفنگی ساختم از آتش و آهن،که می بینی!

که شبها تا سحر بیدار

بدارد چشم در چشمانِ این اهریمن خونخوار

که گر خواهد بجنبد بار دیگر،کور سازد چشم هیزش را

ببُرد پنجه و چنگال تیزش را

کنون اما برادر جان

تو گر خود سینه ات را پیش او داری سپر،آیا نباید گفت:

"تو از آیین انسانی چه می دانی؟"

که با یک این چنین شیطان آدمخوار،دمخواری؟

چگونه باورت دارم که این سان باورش داری؟

نشسته با چنین دیوی،فراز تلی از نعش هزاران کودک غزه

و با آن لحن شور انگیز و با مزه

برایم شعر می خوانی:«تفنگت را زمین بگذار»!؟

تفنگم را برادر جان اگر یک دم به روی خاک بگذارم

زمین میهنت را دیو خواهد خورد

و ذره ذره خاکش را به باد خشم خواهد بُرد

تفنگ من برادر جان چه می دانی برای چیست؟

برای جاودانه ماندن میهن

برای آنکه دیگر بار اهریمن

اگر خواهد خلیج فارس را سازد به خون کودکانم سرخ

حسابش را به تیغ تیر بسپارم

به چنگالش رد شمشیر بگذارم

کنون اما برادر جان تو گر خود سینه ات را پیش او داری سپر،آیا نباید گفت:

"تو از آیین انسانی چه میدانیکه با این دیو آدمخوار دمخواری؟"

مبادا جادویت کردستو"نیمه خواب و هشیاری"؟

که این سان محفلش با ساز حنجر گرم میداری!

اگر خوابی اگر هشیار

اگر این بار شد افکار خواب آلوده ات بیدار

تو سازت را زمین بگذار...

صدایت را ز چنگال سیاه اهرمن پس گیر دیگر بار

و دست دوستی از دوش خون آلوده اش بردار

وگر مردی

به زیر گوش آنانی(که اینک نزد آنانی)

بخوان یک دم:

تفنگت را زمین بگذار

تفنگت را زمین بگذار...