چون آدم را سر بدین وحشت سرای دنیا در دادند، از یار و پیوند جدا کرده .

نه همنفسی،نه همدمی،نه یاری             مشکل دردی،طرفه غمی،خوش کاری!

چون برین قاعده روزی چند سرگردان بگشت،فریاد رسی ندید،هم با سروِردِ درد اول آمد.باز معلم غیب تخته ابجد عشق نخستینش درنوشت.

تخته ی عشق درنبشتم باز           درنویس ای نگار،تخته ی ناز

تا بر استاد عاشقی  خوانیم           روزکی  چند ، باز  ناز  و نیاز

دیگر باره گلیم درد بر انداخت «ربنّا ظَلَمنا»آغاز نهاد. گفتند:« ای آدم!

آیی بر من چو باز مانی ز همه          معشوقه ی روز بینواییت منم!»

گفت:«خداوندا!مرا این سرگردانی همی بایست،تا قدر تو بدانم،حقّ خداوندی تو بشناسم.مرا این مذلت و خواری درخور بود تا مرتبه ی اعزاز و اکرام تو باز بینم و بدانم که با این مشتی خاک،لطف خداوندی چه فضل ها کرده است،و از کدام درکت به کدام درجت رسانیده،و به غیرت پیوند از اغیار بریده.پس امروز عاجزوار به در کرم تو باز گشتم،و اگر چه زبان عذرم گنگ است،می گویم:

روزی دو سه،گر بی تو شکیب آوردم            صد عذر لطیف دلفریب آوردم

جانا  ز  غمت  سر  به  نشیب آوردم           دریاب که پای در رکیب آوردم»

در این تضرع و زاری آدم را بروایتی مدت چهار صد سال سر گشته و دیده به خون دل آغشته بگذاشتند.

و عزت ربوبیّت از کبریا و عظمت با جان مستمند و دل دردمند آدم می گفت:

«من تو را از مشتی خاک ذلیل بیافرینم،و به عزت از ملایکه ی مقرب برگزینم،و تو را محسود و مسجود همه گردانم،و حضرت کبریا را در معرض اعتراض آرم،و عزازیل را از دوستی تو دشمن گیرم،و پیش تخت خلافت تو بردار لعنتش کشم،و به ترک یک سجده ی تو سجده های هفتصد ساله ی او را هباءًمنثورا گردانم،و از جِوار رحمت خود دور کنم،تو شکر این نعمت ها نگزاری و حق من نشناسی،و قدر خود ندانی،و دشمن را دوست گیری،و دوست را دشمن دانی ،و مرا و خود را در زبان دوست و دشمن اندازی،لاجرم چون سطوت قهاری ما دستبرد بنماید،باید که در صدمت اول به صبر پای داری،و چین در ابرو نیاری.

روزی  که  زمانه  در نهیبت باشد             باید  که  دران  روز شکیبت باشد

بد نیز چو نیک در حسیبت باشد             نه پای همیشه در رکیبت باشد!»

آدم آن دم بنگذاشت، و باز علم عجز بر افراشت،و به قلم نیاز بر صحیفه ی تقصیر صورت اعذار می نگاشت،و با دل بریان و دیده ی گریان زبان جانش میگفت:

خداوندا!باز دیدم که همه عاجزیم و قادر تویی،همه فانییم و باقی تویی.همه درمانده ایم و فریادرس تویی،همه بیکسیم و کس هر کس تویی.آن را که تو برداشتی میفکن،و آن را که تو نگاشتی مشکن.عزیز کرده ی خود را خوار مکن،شادی پرورده ی خویش را غمخوار مکن،چون برگرفتی هم تو بدار،ما را با ما بنگذار و بدین بی خردیگی معذورمدار،که این تخم تو کشته ای،و این گِل تو سرشته ای.

اگر بار خوار است خود کشته ای           وگر پرنیان است خود رشته ای!»

چون زاری آدم از حد بگذشت،و سخن بدین سر حد رسید،آفتاب اقبال طلوع کرد،شب دیجور ادبار فراق را صبح صادق سعادت وصال بدمید،و از الطاف ربوبیّت به عبودین آدم خطاب رسید:

باز  آی  کز  آنچه  بودی  افزون باشی            ور  تا  به  کنون نبود ،اکنون باشی

اکنون که به وقت جنگ جانی و جهان            بنگر که به وقت آشتی چون باشی

بفرمود تا به بدل آوازه ی «وَ عصَی آدمُ»منادی «انَّ اللهَ اصطفی آدَمَ» به عالم بر آمد،و دَبدَبه ی «فتابَ عَلَیهِ»در مُلک و مَلَکوت افتاد.هم کرم خداوندی از بهر دوست و دشمن عذرخواه جرم او آمد:«بعد از این همه زبان طعن در کام کشید،و مهر ادب بر لب خاموشی نهید،و زنگار انکار از چهره ی آینه ی این کار بر دارید.

معشوقه بسامان شد تا باد چنین بادا          کفرش همه ایمان شد،تا باد چنین بادا

آن تصرّفات گوناگون چه بود؟آدم را در خلافت پرورش می دادیم،و نقطه ی محبت او را در این ابتلا ها به کمال می رسانیدیم!»

 

پیوند:خویشاوند - اعزاز:بزرگداشت - درکت:پایین ترین درجه - پای در رکیب آورم:کنایه از سوار شدن - تضرع:گریه و زاری - عزازیل:گول خورده(از نامهای شیطان)- هباءًمنثورا:گرد و غبار پراکنده ،مجازا یعنی بیهوده و باطل - سطوت قهاری:هیبت و شکوه خشم خداوندی - صدمت:برخورد - اعذار:جمع عذر - دیجور :بسیار تاریک - اقبال:روی آوردن- ادبار:روی گرداندن - دبدبه:طبل بزرگ

 

تمام شد داستان آفرینش آدم علیه السلام به روایت نجم الدین رازی ملقب به نجم دایه از کتاب شریف مرصاد العباد