ذوق خطاب به جانش رسید،اندک سکونتی در وی پدید آمد.

اما هر وقت که از ذوق قربت و انس حق براندیشیدی،و فراخنای فضای عالم ارواح وزقّه هایی که بی واسطه یافته بود یاد کردی، خواستی تا قفس قالب بشکند،ولباس آب و گل بر خود پاره کند.

آن بلبل محبوس که نامش جان است        دستش به شکستن قفس می نرسد

همچنان که اطفال را به چیزهای رنگین و آواز زَنگُله ونقل و میوه مشغول کنند، آدم را به معلمی ملایکه و سجود ایشان و بردن به آسمان ها و بر منبر کردن و گرد آسمان ها گردانیدن،و آن قصّه های معروف که گفته اند مشغوا می کردند. تا باشد که قدری نایره ی آتش اشتیاق او به جمال حضرت حق تسکین پذیرد،و با چیزی دیگر انس گیرد،و آن وحشت از وی زایل شود.

او به زبان حال می گفت:

هرگز نشود ای بت بگزیده ی من         مهرت ز دل و خیالت از دیده من

گر از پس مرگ من بجویی،یابی         مهر تو در استخوان پوسیده من

خطاب می رسید که:« ای آدم! در بهشت رو،و ساکن بنشین،وچنانکه خواهی می خور و می خُسب،و با هر که خواهی انس گیر».

هر چند که می گفتند،او می گفت:

حاشا  که دلم از تو  جدا داند  شد          یا  با  کس دیگر آشنا داند شد

از مهر تو بگسلدکه را دارد دوست           وز کوی تو بگذرد کجا داند شد؟

چون وحشت آدم هیچ کم نمی شد ،وبا کس انس نمی گرفت،هم از نفس او حوّا را بیافرید،و در کنار او نهاد،تا با جنس خویش انس گیرد.

آدم چون در جمال حوّا نگریست پرتو جمال حق دید،بر مشاهده ی حوّاظاهر شده،که «کُلُّ جَمیلٍ مِن جمالِ الله».ذوق آن جمال باز یافت.گفت:

ای گل!  تو به روی دلربایی  مانی       وی می،تو ز یار من به جایی مانی

وی بخت ستیزه کار،هر دم با من        بیگانه  تری ، به  آشنایی    مانی!

بر بوی آن حدیث به شاهد بازی در آمد.چندانکه ذوق آن معامله باز یافت،صفت شهوت غالب شد،که کاملترین صفتی است حیوانی و بزرگترین حجاب از آن خیزد.و دیگر صفات حیوانی از خوش خوردن وخوش خفتن غلبه گرفت.حُجُب زیادت شد،وانس حضرت نقصان پذیرفت.چه به مقدار آنکه از لذات و شهوات حیوانی نفس آدمی ذوق می یابد،با آن انس می گیرد،وبدان مقدار انس حق از دل او کم شود.

فراخنای:گستره - زقّه:غذایی که مرغ میجود و در دهان جوجه میگذارد- زنگله:زنگوله- نایره:شعله - وحشت:تنهایی ،ترس از دوری - حجب:حجاب-