به نام خدایی که عاشقانه دوستمان دارد

می خواهم حکایتی آشنا را برایتان تعریف کنم حکایتی که در بخشهای خبری دیده اید و بسا که نم اشکی بر آن افشانده اید. این حکایتِ آن سری است که سعی داشت خویشتن را شبیه سر مولا و اربابش حسین کند اما هر بار خدا بر آن بوسه میزد. بوسه های رنگین خدا صورت پر صلابت این سر عزیز را گلگون می کرد و باز این سر، سَرِ آن نداشت که از راهی که در آن قدم نهاده پای پس کشد براستی این شوریدگی سرشار از کجا آمده است؟ و آیا جز بوسه ی خدا میتوان نام دیگری بدان داد؟ آیا این جز عشق بازی بنده است با پروردگار؟ هستند نمونه های بسیاری که البته اندکی متفاوتند اما هر کدام به نوعی عشق بازی را ترسیم میکنند اگرچه دوست داشتم این شعر را در ایام ملکوتی دفاع مقدس برای عزیزان قرار دهم ولی گمان میکنم اکنون بهترین زمان برای این کار است چرا که باز تصویر آن جوان را نظاره کردم آری باز باید شما را به یاد یک تصویر بیندازم وآن تصویری است از لحظه شهادت زیبای جوانی که آغوش خویش را به سوی رب جل و علی گشوده و دوستانش بالای سرش ایستاده اند و نظاره گر این صحنه عجیب، گویی خدای را ملاقات کرده و برای مصافحه با او آغوش گشوده است این همان است که امام عزیز فرمود «شهید نظر میکند به وجه الله» این ابیات شکسته بسته را تقدیم به روح بلند همه آنانی میکنم که لیاقت آن را یافتند که به مصافحه ی با خدا بروند امید که مقبول طبع بلندشان قرار گیرد.

آن لحظه که یک نفس تو رافاصله بود        آن دم که عروج تو از این قافله بود

آغوش  گشوده  بودی ای راوی عشق         یک آبی بیکران تو را فاصله  بود

نجوای  حقیقتت   بگوش   چه   کسی         حاکی  ز  حکایت شب و نافله  بود

در  واپس  دیدار  تو  آن  لحظه  نور         چشمت به کدام سوی این غائله بود

مزد  تو  ز شبگیر و سحرگاه   نبرد          آیا که بدین سیاق و این شاکله بود؟