چون فرو رفت و گِردِ نهاد آدم بر آمد،نهاد آدم عالمی کوچک یافت از هر چه در عالم بزرگ دیده بود در آنجا نموداری از آن دید:سر را بر مثال آسمان یافت هفت طبقه.چنانکه بر هفت آسمان هفت ستاره ی سّیاره بُود بر هفت طبقات سر قوای بشری هفت یافت چون:خَیال و وهم و متفکِّره و حافظه و ذاکره و مدبّره و حس مشترک،و چنانکه بر آسمان ملایکه بُود در سر حاسه ی سمع و حاسه شم و حاسه ذوق بود.و تن را بر مثال زمین یافت چنانکه در زمین درختان بُود و گیاهها و جویهای روان و کوهها،در تن مویها بُود بعضی درازتر چون موی سر بر مثال درخت،و بعضی کوچک چون موی اندام بر مثال گیاه،و رگها بُود بر مثال جویهای روان،و استخوانها بُود بر مثال کوهها....

پس چون ابلیس گِردِ جمله ی قالَب آدم برآمد هر چیزی را که بدید از او اثری باز دانست که چیست.اما چون به دل رسید دل را بر مثال کوشکی یافت در پیش او از سینه میدانی ساخته چون سرای پادشاهان.هر چند کوشید که راهی یابد تا در اندرون دل رود هیچ راه نیافت.

با خود گفت:«هر چه دیدم سهل بود کار مشکل اینجاست. اگر ما را وقتی آفتی رسد از این شخص،از این موضع تواند بود.و اگر حق تعالی را با این قالَب سر و کاری باشد یا تعبیه ای دارد در این موضع تواند داشت».با صد هزار اندیشه نومید از در دل باز گشت.

متفکره:نیروی تفکر- حافظه:مخزن یادها- ذاکره:قوه ی به یاد آوردن-مدبره:اندیشیدن- حس مشترک:حسی که بقیه حواس را به یکدیگر مرتبط میکند.

حاسه ی سمع:حس شنوایی- حاسه ی شم:حس بویایی-حاسه ی ذوق:حس چشایی