آن چه بود ؟گوهر محبت بود که در صدف امانت معرفت تعبیه کرده بودند،و بر جمله مُلک و ملکوت عرضه داشته،هیچ کس استحقاق خزانگی و خزانه داری آن گوهر نیافته،خزانگی آن را دل آدم لایق بود که به آفتاب نظر پرورده بود،و به خزانه داری آن جان آدم شایسته بود که چندین هزار سال از پرتو نور جلال احدیت پرورش یافته بود.

با آن نگار کار من آن روز اوفتاد          کآدم میان مکه و طایف فتاده بود

عجب آنکه چندین هزار لطف و عاطفت از عنایت بی علت با جان و دل آدم در غیب و شهادت میرفت،و هیچ کس را از ملایکه مقرب در آن واقعه مَحرم نمی ساختند،و از ایشان هیچ کس آدم را نمی شناختند.یک به یک بر آدم می گذشتند و می گفتند:آیا این چه نقش عجیب است که می نگارند،و باز این چه بوقلمون است که از پرده غیب بیرون می آورند؟

آدم به زیر لب آهسته می گفت:«اگر شما مرا نمی شناسید، من شما را می شناسم باشید تا من سر از خواب خوش بردارم،اسامی شما را یک به یک بر می شمارم».

هر چند که ملایکه در آدم تفرّس می کردند نمی دانستند که این چه مجموعه ای است. تا ابلیس پر تلبیس یکباری گِرد او طوف می کرد و بدان یک چشم اعورانه بدو در می نگریست.دهان آدم گشاده دید.گفت:«باشید،که این مشکل را گرهگشایی یافتم،تا من بدین سوراخ فرو روم،ببینم چه جایی است؟»