و درهرآینه که در نهاد آدم بر کار می نهاد،درآن آینه ی جمال نمای دیده ی جمال

بین می نهاد.تا چون او در آینه به هزار و یک دریچه خود را بیند ،آدم به هزار و

یک دیده او را بیند .

در من نگری،همه تنم دل گردد         در تو نگرم،همه دلم دیده شود!

اینجا عشق معکوس گردد اگر معشوق خواهد که از او بگریزد او به هزار دست

در دامنش آویزد.

-آنچه بود که اول می گریختی،و این چیست که امروز در می آویزی؟

-آری،آن روز از این می گریختم تا امروز در نباید آویخت!

توسنی کردم ندانستم همی          کز کشیدن سخت تر گردد کمند

آن روز گِل بودم،می گریختم،امروز همه دل شدم در می آویزم.اگر آن روز به

یک گِل دوست نداشتم امروز به غرامت آن به هزار دلت دوست می دارم.

این طرفه نگر که خود ندارم یک دل        وآنگه به هزار دل تو را دارم دوست!

همچنین چهل هزار سال قالب آدم میان مکه و طایف افتاده بود،و هر لحظه از

خزاین مکنون غیب گوهری دیگر لطیف و جوهری دیگر شریف در نهاد اوتعبیه

می کردند،تا هر چه از نفایس خزاین غیب بود جمله در آب و گِل آدم دفین

کردند.چون نوبت به دل رسید گِل آدم را از ملاط بهشت بیاوردند،و به آب حیات

ابدی بسرشتند،وبه آفتاب سیصد و شصت نظر بپروردند .

چون کار بدین کمال رسید،گوهری بود در خزانه غیب که آن را از نظر خازنان ملکوتی نهان داشته بود،و خزانه داری آن به خداوندی خویش کرده،فرمود که آن را هیچخزانه لایق نیست الاّ حضرت ما،یا دل آدم.