جملگی ملایک را در آن حالت انگشت تعجب در دندان تحیر مانده که آیا این چه سرّ است که خاک ذلیل را از حضرت عزت به چندین اعزاز می خوانند و خاک در کمال مذلت و خواری با حضرت عزت و کبریائی چندین ناز و تعزّز  می کند و با این همه حضرت غنا و استغنا با کمال غیرت به ترک او نگفت و دیگری را به جای او نخواند و این سّر با دیگری در میان ننهاد !

همسنگ زمین و آسمان غم خوردم          نه سیر شدم ، نه یار دیگر کردم

آهو   بمثل   رام   شود   با   مردم          تو می نشوی ،هزار حیلت کردم

الطاف الوهیت و حکمت ربوبیت به سّر ملایکه فرو میگفت:« شما چه دانید که ما را با این مشتی خاک از ازل تا ابد چه کارها در پیش است ؟»

عشقی است که از ازل مرا در سر بود         کاریست که تا ابد مرا در پیش است

معذورید که شما را سر و کار با عشق نبوده است .شما خشک زاهدان صومعه نشین حظایر قدس اید! از گرمروان خرابات عشق چه خبر دارید سلامتیان را از ذوق حلاوت ملامتیان چه چاشنی ؟

درد دل خسته دردمندان دانند             نی خوش منشان و خیره خندان دانند

از سّر قلندری تو گر محرومی             سرّیست در آن شیوه که رندان  دانند