خاک سوگند بر داد به عزت وذوالجلالی حق که مرا مبر که من طاقت قرب ندارم و تاب آن نیارم .من نهایت بعد اختیار کرده ام تا از سِطوت قهر الوهیت ایمن باشم که قربت را خطر بسیار ست.

نزدیکان را بیش بود حیرانی          کایشان دانند سیاست سلطانی

جبرئیل چون ذکر سوگند شنید به حضرت بازگشت.گفت:خداوندا تو داناتری،خاک تن در نمی دهد.

میکائیل را فرمود تو برو.او برفت همچنین سوگند بر داد .

 اسرافیل را فرمود تو برو.همچنین سوگند بر داد. بازگشت.

حق تعالی عزرائیل را خطاب کرد : تو برو ،اگر به طوع و رغبت نیاید به اکراه و اجبار برگیر و بیار . عزرائیل بیامد و بقهر یک قبضه خاک از روی زمین بر گرفت.

درروایت می آید که از جمله روی زمین به مقدار چهل اَرَش خاک برداشته بود . بیاورد آن خاک را میان مکه و طائف فرو کرد.عشق حالی دو اسبه می آمد.

خاک   آدم    هنوز    نابیخته     بود         عشق آمده بود و در دل آویخته بود

این باده چو شیر خواره  بودم خوردم        نی، نی  می و شیر با هم آمیخته بود 

 اول شرفی که خاک آدم را بود ، این بود که به چندین رسول به حضرتش می خواندند.و او  نمی آمد و ناز می کرد.و می گفت ما را سر این حدیث نیست!

حدیث  من  ز  مفایل و فاعلات بود          من از کجا ،سخن سرّمملکت ز کجا؟

آری قائده چنین رفته است ، هر کس عشق را منکر تر بود چون عاشق شود در عشق غالی تر گردد.باش تا مسئله قلب کنند.

منکر  بودم عشق  بتان را یک  چند         آن   انکارم   مرا   بدین   روز   افکند

ادامه دارد....